Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


خاطرات پوچ من

این وبلاگ به خاطرات پوچ و تهی من مربوطه.همینو بس...سوالی هست؟



شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

امروز جفت خودمو پیدا کردم

موهامون هم رنگ بود ( رنگ گه وقتی اسهالی)

قدامون تقریبا یکی بود

ولی ازش خوشم اومد

باید برم یه تور خوشکل بخرم

واسش پهن کنم

وقتی میخنده هم خیلی ناز تر میشه

ولی به نظر از این بچه کونی هاس

ولی وای که چی جیگر بودددددددددددددددددددددد

ماممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممی

من اسمشو گذاشتم سعید چون شبیه داش سعیدمه

من از اون سعیدا میخوامممممممممممممممممممممممممممم

من سعید میخواممممممممممممممممممممم

نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد ماه سال 1389ساعت 7:03 PM توسط آرزو نظرات (0)|

سلام سلام

به به

چه همه کامنت

یکی نگفته من مردم یا زندم؟

میسی

دست همتون درد نکنه

مثلا امروز تولدمه....هیشکی نمیدونس

فقط بچه های ۳۶۰ و یکی از دوستام(فاطمه جون) با داش سعید گلم

دم همینام گرم

مامی و ددیم که اصن یادشون نبود

دم اونام گرم

ولش

تولدم مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1389ساعت 10:55 PM توسط آرزو نظرات (0)|

کارنامه!!!
نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388ساعت 11:22 PM توسط آرزو نظرات (0)|

بالاخره این امتحانا تموم شد

من که تقریبا خوب دادم

ََADSl  هم که فرت شده

دوباره سراغ اینترنت زغالی رفتیم

نوشته شده در شنبه 3 بهمن ماه سال 1388ساعت 11:20 PM توسط آرزو نظرات (0)|

این چند روز تعطیلی واقعا عالی بود
یه چیزی بود که واقعا نیاز داشتم
میدونم که چنتا از دوستان خرخون اینجانب کتاب  فیزیک و جزوه ی آمار رو نشخوار کردن
اما من نه
ترجیح دادم وقتمو صرف دفتر مرگ کنم
و داستان بخونم( دارن و هری)
ازاین بابت هم ناراحت نیستم
مطمئنم اگه تو این چند روز به کتابای درسی دس میزدم هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم
5شنبه امتحان زبان فارسی داریم.
درسی که من ازش متنفرم و پارسال هم از این درس نمره کم آوردم وگرنه معدلم 20 می شد.
اما امسال دیگه باید خوابشو ببینم
زورم میاد زبان فارسی بخونم
از یه طرف هم دلم میخواد فقط دارن شان بخونم
خب دیگه مجبوریه
باید بخونم
اما یه چیزی که این روزا واقعا بهش نیاز دارم یه مکان آرومه
فقط دو جا هس که میتونه حس آرامشو بهم برگدونه
یکی باغمون که هر جمعه ی تابستون اونجا ولو بودیمو
یکی قبرستون
دلم میخواد برم پیش مرده ها
بین زنده ها احساس خوبی ندارم
شاید چون منم یه مرده هستم این حسو دارم که باید برم پیش اونا تا آروم بشم
بالاخره هر کسی پیش هم نوع خودش آروم میشه
اینطور نیس؟
اینطوری شاید مرده ها حرف منو بفهمن
مرده ی خاصی هم مد نظرم نیس
آخه تو خونواده ی ما تا حالا کسی نمرده
فقط دوتا از خاله هام و مادربزگ و پدر بزرگ بابام
که اون موقعی هم که اونا مردن من خیلی کوچولو بودم
هیچی نمفهمیدم
ولش
مهم نیس
دلم بیشتر قبرستون میخواد
شاید کلمه ی قرستون یه جوری باشه
ولی دلم نمیخواد از کلمه ی مزار استفاده کنم
گورستان هم معادل خوبی میتونه باشه

نوشته شده در سه شنبه 8 دی ماه سال 1388ساعت 12:29 PM توسط آرزو نظرات (0)|

به زخمام عادت کرده بودم
دل کندن سخته اما باید عادت کنم
این زخما واسه من یادگاری بودن
یه یادگاری دردناک
یه یادگاری خونین
دلم واسشون تنگ میشه
اما هر دل بستنی یه دل کندنی داره
فکر مرگ داره دیوونم میکنه
هر روز بشتر از دیروز
فکر میکنم ما فقط واسه این به دنیا اومدیم که بمیریم
نمیدونم شایدم این طور نباشه
خیلی دوس دارم فلسفه بخونم
اما اگه این کارو بکنم
بابا منو نمیبخشه هیچ وقت
من رشتم ریاضیه
باب آرزو داشت پزشک بشم
اما تا همین جا هم خیلی پیش رفتم
دیگه اگه بخوام فلسفه بخونم منو هیچ وقت نمیبخشه
اما این یه حسه درونیه دیگه
عاشق فلسفه و فلسفه بافی
دوس دارم یه فیلسوف تمام عیار بشم اما...
خب دیگه اینم سرنوشت منه

نوشته شده در دوشنبه 7 دی ماه سال 1388ساعت 9:57 PM توسط آرزو نظرات (0)|

گاهی وقتا یه کتاب خوب میتونه روحیه ی آدمو عوض کنه.
میتونی با احساسات قهرمان اصلی داستان شریک بشی
من که بعضی وقتا خیلی میرم تو حس و ...
به نظر من بعد از هری پاتر ،قشنگترین کتابی که خوندم مجموعه ی کتابای داره شان هستش
امروز خوندم کتاب هفتم هری پاتر(هری پاتر و یادگاران مرگ ) رو برای چندمین بار تموم کردم
نمیدونم تا حالا چندبار خوندمش
اما واقعا قشنگه
مخصوصا 5 فصل آخرش که خیلی از واقعیت ها رو مشخص میکنه
بعدشم رفتم سراغ کتابای دارن شان
کتاب اولش(سیرک عجایب)با کتاب دومش(دستیار یک شبح)رو تموم کردم
الان دارم کتاب سومش(دخمه ی خونین) رو میخونم
واقعا قشنگه
به همه پیشنهاد میکنم که اول هری پاتر و بخونن و بعد دارن شان
عالیه

نوشته شده در دوشنبه 7 دی ماه سال 1388ساعت 9:57 PM توسط آرزو نظرات (0)|

دفترچه ی مرگ
من همیشه از چیزای نمادین خوشم میومده
یه نماد
یه یادگاری
یه چیز افسانه ای و جاودان
یه دفتر درست کردم
با این عنوان:
دفترچه ی مرگ
توش فقط در مورد مرگ نوشتم
آخ چه کیفی میده این دفترو میبینم
تو این یه هفته تعطیلی چه خوشی گذشت
خیلی خسته بودم یه چند وقتی
بعد همش میگفتم چقدر خوبه تو این همه امتحانو درس یه هفته استراحت داشته باشیم
کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم
ولی در هر صورت تو این یه هفته حسابی استراحت کردمو میکنم
این دفتر خوشکلم درستش کردم
واقعا خیلی قشنگ شده
راستی لقب من ice girl  & black girl
من یه هری پاتر باز هستم
اما آدم باید مطابق با جهان پیش بره
من دارم یه دارن شان باز نیز میشوم
ایول
هیچی بهتر از این نیس
تا حالا یه کتاب از 12 کتاب دارن شان
فعلا سیرک عجایب رو خوندم
از فردا دستیار یک شبح و دخمه ی خونین

نوشته شده در یکشنبه 6 دی ماه سال 1388ساعت 11:43 PM توسط آرزو نظرات (0)|

نمیدونم که این چه حسیه که دارم؟
علاقه به زخم
علاقه به خون
من کسی بودم که از خون میترسیدم
اما حالا خیلی راحت خودمو زخمی میکنم
و از اون راحت تر خونمو میخورم
جای این زخما رو بدنمو دوس دارم
اما به خاطر همین زخما همیشه مورد سرزنش دیگران قرارا میگیرم
به مامانم گفتم که به یه روانپزشک احتیاج دارم اما جدی نگرفت
دیگه نمیخوام بیشتر از این واسه خودم گناه بخرم
دیگه دست به تیغ نمیزنم
دلم میخواد یه زندگی معمولی داشته باشم
اما نمیشه
اما میخوام تیغو کنار بزارم
فکر نکنین که خیلی لوسمو و ادا در میارم
مثه یه معتاد شدم
معتاد به زخم
معتاد به خون
معتاد به درد و سوزش
دیگه طاقت ندارم
نمیخوام از این بدترش کنم
همه ی تیغامو ریختم تو دست شویی
دیگه نمیخوام ردی از تیغ رو دستم بمونه
میخوام خودمو واسه مرگ آماده کنم
اون دنیا باید جواب همه ی اینا رو پس بدم
اما به خدا و به مهربونی و بخشندگیش ایمان دارم
دلم میخواد که منو ببخشه
میخوام یه زندگی جدیدو شروع کنم
خودم واسه مرگ حاضر کنم
تا وقتی که اومد سراغم
فراغ بال و آروم باشم
ترسی نداشته باشم
خدایا امشب و همین جا ازت میخوام که منو ببخشی
میدوم که وبلاگمو میخونی
دلم میخواست واسم کامنت میزاشتیو میگفتی که منو بخشیدی
16 روز پیش یه فرشته مرد
یه فرشته ی پاک و مهربون
یه مادر بزرگ خوب و ناز
مادر بزرگی که مال من نبود اما از وقتی که خبر فوتشو شنیدم عاشقش شدم
حتی اسمشم نمیدونم
باید بپرسم
امیدوارم روحش شاد باشه
مامان بزرگ ندیده و نشناخته دوست دارم
زیاد
امیدوارم که جات راحت باشه
کاش میتونستم بیام سر مزارت
اما از همین جا هم واست فاتحه میخونم عسیسم
چون منم میخوام میرم بهشت پیش مامی جونیم
پس منم میخوام یه دخمل خوب بشم
من دیگه دست به تیغ نمیزنم

نوشته شده در یکشنبه 6 دی ماه سال 1388ساعت 11:32 PM توسط آرزو نظرات (1)|

به خاطر تموم گریه هام که حروم شد
به خاطر تموم اون اشکایی که خشک شد و نریخت
به خاطر تموم آه هایی که از ته دل کشیدم
به خاطر تموم فریاد هایی که تو خودم خفه کردم
به خاطر تموم رنج و دردی که تک تک اعضای بدنم کشیدن
به خاطر تموم شبایی که به خاطر اونا تو تنهایی خودم غرق شدم
به خاطر تموم لحظه های خوبم که به خاطر اونا خراب شد
به خاطر تموم چیزای خوبی که میتونستم داشته باشمو و اونا نذاشتن
به خاطر تموم آرزوهام که به خاطر اونا جلوی چشام مردنو محو شدن
به خاطر تموم امید هام که به خاطر اونا تو سیاهی سوسو زدنو و ناپدید شدن
به خاطر طعم تلخ لعظه های اضطراب و نا امیدی
به خاطر زشتی های گناهایی که واسه خاطر اونا مرتکب شدم
و به خاطر همه چی
هیچ وقت نمیبخشمشون
هیچ وقت
این منم...
اینجا...
تنها...
بدبخت...
دیگه باید چیکار کنم که نکردم؟
باید کدوم در نکوبیده ای رو بزنم؟
دیگه باید چقدر روحم آسیب ببینه؟
تاوان کدوم گناهو پس میدم؟
چه گناهیه که مستحق این همه بدبختی شدم؟
این دردا رو دلم سنگینی میکنه
بغض این دردا راه گلومو گرفته
دوس دارم همه بدونن
همه بدونن
تا شاید از فشار دردم کم بشه
تا شاید یه کم آروم بشم
دوس دارم با یکی حرف بزنم،یکی که منو بفهمه
تنهایی...غم...اندوه....ناامیدی...احساس گناه
کی حاضر میشه تو اینا با آدم شریک بشه؟
کاش زود تر بمیرم
ای کاش می مردمو اون دنیایی وجود نداشت
حساب و کتابی نبود...بهشت و جهنمی نبود...
کاش با مرگ همه چی تموم میشد
اگه این طوری بود من اولین کسی بودم که خودمو خلاص میکردم
اما حالا چی؟
این دنیام خرابه
اگه هم بمیرم یکراست میبرنم جهنم
او دنیام هم مثه این دنیام میشه
اینا همش تقصیر اون دو نفره
اون دونفر
چرا من باید به دنیا بیام؟؟؟
من که نخواستم
نمی بخشمشون...هیچ وقت...
اونا منو نابود کردن...
----من اینجوری نبودم----


نوشته شده در چهارشنبه 2 دی ماه سال 1388ساعت 01:22 AM توسط آرزو نظرات (1)|

منظورم از اون کسایی که منو تنها گذاشتنو نخواستنم بیشتر مامانو بابام بودن تا بقیه...

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388ساعت 6:34 PM توسط آرزو نظرات (0)|

اگه امشب الان یه تیغ یا یه کم قرص کنارم بود

کارمو تموم میکردم

اما حیف که نیس....

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388ساعت 00:41 AM توسط آرزو نظرات (3)|

چقدر خوبه که گریه کنی
چقدر خوبه که گریه کنی واسه خاطر کسایی که نخواستنت
واسشون متاسف باشی
چقدر خوبه گریه کنی واسه خاطر کسایی که میخواستنتو تنهات گذاشتن
چقدر خوبه که گریه کنی واسه چیزایی که داشتیو ازت گرفتن
چقدر خوبه گریه کنی واسه چیزایی که خواستیو بهت ندادن
چقدر خوبه گریه کنی واسه تموم آرزو های بر باد رفتت
چقدر خوبه گریه کنی واسه سرنوشت و آینده ای که خیلی مبهمه
چقدر خوبه گریه کنی واسه تموم شبایی که گریه کردی
چقدر خوبه گریه کنی واسه اون چشات که اون همه گریه کردن
چقدر خوبه گریه کنی واسه خاطر تموم کسایی که قدرتو ندونستن
چقدر خوبه گریه کنی واسه ی روحی که آسیب دیده و و از هم پاشیده شده
چقدر خوبه گریه کنی واسه جسمی که لحظه ای تو آرامش نبوده و همیشه درد و رنج داشته
چقدر خوبه گریه کنی واسه تموم اون احساساتی که تو قلبت مردنو دفن شدن
چقدر خوبه گریه کنی واسه تموم اون فکرای قشنگی که تو سرت سر در گم شدنووبالاخره خشک شدن
چقدر خوبه گریه کنی به جای همه ی اون وقتایی که گریه نکردی
چقدر خوبه گریه کنی به حال تموم اون کسایی که بهت خندیدن
آره گریه کردن خیلی خوبه...خیلی خوب
دوس دارم همیشه گریه کنم
به حال خودم...بقیه...
نمیدونم که کی منو نفرین کرده ،از این نفرینا که بعضیا میکنن و میگن:
«الهی یه چشمش اشک باشه و یکیش خون»
منم دقیقا همین جوریم
اما من دیگه گله ای از زندگیم ندارم
باید باهاش کنار بیامو تا حالا هم یه جورایی باهاش کنار اومدم
اما کاش یکی بود که درکم کنه،کاش یکی بود که منو بفهمه
چرا بقیه نمیخوان قبول کنن که من بیمارم
دارم از مریضیم رنج میبرم و روز به روز ذره ذره آب میشم
اما کسی نمیفهمه
همه با من حس همدردی میکنن
اما نمیتونن درکم کنن
چون تو شرایط و موقعیت من نبودن
اما یکی بود که من حس میکردم اون با تموم وجودش میتونه منو بفهمه
اما اینم یه اشتباه بود...یه اشتباه محض
کاش یکی بود تا درکم کنه...
کاش گریه هام الکی هدر نمیشد...
کاش احساساستم خورد نمیشد....
 و یه عالمه ای کاش دیگه...
اصلا ای کاش میشد چشماتو ببندیو وقتی باز میکنی،ببینی که همه چی تموم شده
همه چی رو به راهه
و تو فراغ بال و سبک به زندگیت ادامه میدی

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر ماه سال 1388ساعت 00:41 AM توسط آرزو نظرات (0)|

هان!راستی یه چیزی

میخوام اسم وبلاگمو عوض کنم

آخه این وبلاگ در مورد بابام دیگه شاید نباشه

میزارم <خاطرات کچل من>

اینطوری بهتره

نوشته شده در شنبه 28 آذر ماه سال 1388ساعت 00:00 AM توسط آرزو نظرات (0)|

سلام به آقایون و خانومای کچل

امیدوارم که همتون خوب باشینو بلا ازتون دور باشه

هر چند که این بلاها بیخ خر ما رو گرفتنو ول نمیکنن

تو این گیرو دار امتحانا مثه چی سرما خوردم

تا حالا ۵ تا آمپول نوش جان کردیم که ۴ تاش فرت...

اصلا فایده نداشت

این اخریه قوی بود،یه کم بهتر شدم

اومدن ماه محرم رو به همه تسلیت میگم(تسلیت میگن دیگه ،نه؟)

ولی دلم کلی واسه مسافران تنگ میشه

طنز خوشکلی بود

اکی

من دیگه برم بکپم

تماس فرت...

بای

نوشته شده در جمعه 27 آذر ماه سال 1388ساعت 11:58 PM توسط آرزو نظرات (0)|

دیگه این وبلاگو نمیحذفم

یه چند وقت از دست یه کسی ناراحت بودم و حوصله ی هیشکی رو نداشتم 

اما احساس میکنم امشب دوباره متولد شدم

میخوام دوباره شروع کنم

دعا کنید که بشه

کارنامه نمرات مستمر رو هم دادن.

نمره هام از ۱۹ کمتر نبود

واسم دعا کنید

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر ماه سال 1388ساعت 11:50 PM توسط آرزو نظرات (3)|

دوستان عزیز این وبلاگ تا تاریخ ۲۵ آذر حذف میشه

مرسی از همتون

از همه ی کسایی که به این وب سر زدن و کامنت گذاشتن

بای بای

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر ماه سال 1388ساعت 01:20 AM توسط آرزو نظرات (1)|

من خیلی فراموش کار شدم

خیلی زیاد

تاریخ تولدا رو گم کردم

آقا سامان ا تولدت مبارک باشه

امیدوارم منو ببخشی

فکر میکردم  که تولدت ۹ آذره

شرمنده

عذر میخوام عسیسم

نوشته شده در جمعه 6 آذر ماه سال 1388ساعت 9:10 PM توسط آرزو نظرات (0)|

سلام

خوبین؟

نظرتون در مورد حذف وبلاگ چیه؟

شاید این وبلاگ طی هفته آینده حذف بشه

با تشکر

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر ماه سال 1388ساعت 10:32 PM توسط آرزو نظرات (2)|

Dont try to fix me

I`m not broken


نوشته شده در سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388ساعت 6:32 PM توسط آرزو نظرات (0)|

امروز امروز امروز

امروز امتحان فیزیک داشتیم.اونم چه امتحانی

اومدیم سر معلمو شیره بمالیم ولی نامرد فهمید.

گفتیم خانوم ما آمادگی نداریم.شما امتحانو لغو کردینو ونگفتین و از این جور حرفا

ولی دیگه امتحانواز ما گرفت.من بد ندادم.تقریبا بیشترشو حل کردم.

اما معلم گفت که هرکسی که میخواد ورقشو بده تا واسش نمره بزارم

همه ی بچه ها ورقشونو ندادن به جز یکی دو نفر

بعد رفتیم سر حل سوالا

معللممون یه عادتی که داره اینه که میگه سر کلاس عطر و ادکلن و اسپری و .. نزنین.

منم ادکلنمو در آوردمو رو خودم خالی کردم

بعد هی میگفتیم خانوم بوی ادکلن میاد.

بعد منم صدا زد که برو این سوالو حل کن.

منم خواستم برم بحلم که گفت بیا پیشم ببینم درس حلیدی یا نه؟

دیگه خلاصه فهمید اون بوهای خوب خوب از جانب من بوده

دیروز سر کلاس کلی خندیدیم

اونم فقط به چند تا جمله:

هانیه come back( برگرد) مو میوم تو ره see  کنم

این جمله به لهجه ی مشهدیه

الان فینگیلیششو مینویسم تا خوب با لهجه بخوونین

Haniya come back , mo mayom to re see konom

اینقدر خندیدیم که من افتادم زیر میز

خوب بود معللممون جنبه داشت وگرنه خفمون میکرد

خدا کنه فردا هم یه اتفاق خوب بیفته

انشاء الله

 

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر ماه سال 1388ساعت 6:31 PM توسط آرزو نظرات (0)|

سلام به همه

و یه سلام مخصوص به داداش جونم و داداشش آقا مهدی

خیلی ممنون که به من لطف دارین

خب با این حساب و طبق رابطه ی زیر مجموعه ها آقا مهدی هم داداش من میشه

داداشی یه بیوگرافی از خودت واسم بزار

مرسی که سر میزنی ولی اجباری در کار نیس

هر وقت تونستی یه سری , پایی ,دستی یا  شکمی بزن

امروز کوییز زبان داشتم

هیچی نخوندم

ولی خوب دادم

امروز از سرویس که پیاده شدم بگین چی شد؟

چشمم به هاپوی سیاه ( پیمان) افتاد

خیلی هیز نگاه میکرد

پسره ی اسکل

هر روز دور و بر مدرسه با یکی میبینمش

آدم باید تک بر باشه

فقط با یکی

نه؟

امروز رفتم یه رژ لب و خط چشم بگیرم , این فروشنده یه جوری بم نگاه میکرد.

انگاری که جرم کردم

عجب

بی خیال

رفتم تو  مغازه چیزی بخرم

بعد دیدم 800 تومن پولم کمه ( دیگه پول ندارم),مثه خل چسبیدم به دیوار

اگه من یه کم بی ادب فک میزنم ببخشید

میخوام جو صمیمی باشه


نوشته شده در شنبه 30 آبان ماه سال 1388ساعت 10:49 PM توسط آرزو نظرات (1)|

دیگه خسته شدم.

خسته

خسته از همه

از خودم

دارم تو گردابی که خودم واسه خودم ساختم دست و پا میزنم.هرچی بیشتر تقلا میکنم ,

بیشتر فرو میرم

هم مقصرم

هم نیستم

رویا الهی بمیری

اینا همش به خاطر تویه

دوست دارم بیام بزنمت

اینقدر بزنم تا بمیری

دختره ی احمق

دیگه آدم به بهترین دوستشم نمیتونه اعتماد کنه

دخترا خیلی آشغالن.البته نه همشون

بعضی وقتا به خاطر منافع خودشون بقیه رو نابود میکنن

یکیش همین رویا

ازت حالم به هم میخوره

من تا حالا از پسرا پا نخوردم

ولی از دخترا تا دلتون بخواد پا خوردم

چون بی معرفتن

چون آشغالن

 

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان ماه سال 1388ساعت 6:37 PM توسط آرزو نظرات (3)|

این چند روزه که ننوشتم, فکر نکنین که خبری نبوده.

نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

یه عالمه خبر و اتفاق جدید پیش اومد.

اما حال و حوصله ندارم که توضیح بدم

ابرو هام هنوزم در نیومدن

اما از 5 روز اخراجی من فقط یه روزشو نرفتم

خوبه.جای شکرش باقیه


نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان ماه سال 1388ساعت 11:33 PM توسط آرزو نظرات (0)|

کاش اخراج میشدم.اما نشدم.

باید بیام تو مدرسه و تو حیاط بشینم و حق استفاده از کلاسا رو ندارم تا 5 روز

امروز ,روز اول بود.خیلی دیر گذشت .شاید اصلا نگذشت.

داشتم میمردم

منی که این همه سر کلاس فک میزدم حالا باید ساکت یه گوشه حیاط  باشم.

حوصلم سر رفت

ای کاش بمیرم.

وقتی از چیزی ناراحتم ,دوس دارم با خود تیغ بازی کنم( این از مزیت دوستای نا باب هستش)

به قول یه بنده خدایی رو دستم چند تا خط با تیغ کشیدم یا با تیغ رو دستم نقاشی کردم

زخمام میسوزه. اونم خیلی وحشتناک.

ولی حداقل این سوزش یهچیزایی رو به من یاد آوری میکنه:

اول اینکه تو مدرسه از این گها نخورم

دوم اینکه از همه ی معلما,ناظما و مدیرا متنفر باشم

حقم نبود که 5 روز اخراج بشم

یکی دیگرو هم واسه ابرو هم واسه آرایش هم واسه مانتوی کوتاه و تنگ گرفته بودن ,اما اون فقط 1 روز اخراج شد.

اما من واسه یه ابرو 5 روز

حالم ازشون به هم میخوره.از همشون. ایشالا بمیرن

به این میگن عدالت!!!

خیلی گهن.حالم ازشون به هم میخوره.

دیگه همه ی مدرسه فهمیدن که من ابرو برداشتم.

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان ماه سال 1388ساعت 6:01 PM توسط آرزو نظرات (2)|

دیروز یکی از نقاشی های خوشکلمو که یه دیو یا غول سبز بود رو برداشتم و روش نوشتم پیمان

بعد با آدامس چسبوندمش رو شیشه ی مغازه ی پیمان

اونم برداشتو نگاش کرد و بعدشم پارش کرد.

امروز هم به لطف دو افریته ی مدرسمون ( دوتا ناظمای عزیز و بزرگوار)واسه برداشتن ابرو احتمالا سه روز اخراج میشم و سه نمره از انضباطم کم میکنن

چشاشون مثه وزغه.آدمو یه جوری نگاه میکنن که حتی ممکنه از اسرار آدم هم چیزی بفهمن.

در کل خیلی گهن.

من اصلا حالم خوب نیست

اینم یه بهانه ی خوبی بود واسه گریه

تو بغل همه ی دوستام گریه کردم.

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان ماه سال 1388ساعت 6:04 PM توسط آرزو نظرات (1)|

خوب یه کم از امروز بگم.

امروز اتفاق زیاد خاصی نیفتاد.

اما از پیمان بگم.دوباره شروع به کخ ریختن کرده.

امروز سرویسمون سر چهار راه نگه داشت.منو غزل هم پیاده شدیمو من بش گفتم بیا بریم سوپر تا یه چیزی بخریم.

رفتم 3 تا کپل و یه پفک حلقه ای خریدیم.

داشتیم میرفتیم طرف مدرسه که دیدیم پیمان و رضا با یکی دیگه دارن میگن و میخندن و شوخی میکنن.

فکر کردم که حواسشون به ما نیس.

اما تا رد شدیم اومد در گوشم یه صداهای عجیب غریبی در اورد و گفت پفک تعارف نمیکنی؟

عجب!

میدونم اینقدر خوش خط مینویسم که اونم مجذوب خطم شده و بازم نامه میخواد.

منم واسش یه نقاشی کشیدم

خیلی باحال شده.

ایشالا فردا پس فردا تقدیمش میکنیم

امروز مثه اینکه چند بار اسم منو به خاطر اعضای شورای دانش آموزی  از دفتر صدا زدن

اما من ترجیح دادم که نرم و نرفتم.

اینم کیف داد.

فردا امتحان ریاضی

اکی بچه های خوب من دیگه رفتم لالا کنم.خیلی خستم

باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان ماه سال 1388ساعت 00:58 AM توسط آرزو نظرات (0)|

آره اقا امید

همه ,حتی دوستامم میگن که من سبکم.

اره.ولی عیبی نداره.

اصلا مهم نیست

آره من دوس دارم همه جا بلند بخندم.چون معتقدم که این خنده ی واقعیه

دوس دارم همه جا شاد باشم چون حق طبیعیمه

تو خونه من همش باید گریه کنم

اما درو بیرون دوس دارم فقط بخندم

بعضیا هم اینو به غلط خودنمایی و سبکی تعبیر میکنن.

اما به قول خودت من کار خودمو میکنم

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان ماه سال 1388ساعت 9:14 PM توسط آرزو نظرات (1)|

عجب بدبختیی گیر افتادیم.

بچه که بودم دوست داشتم همیشه نماینده ی کلاس بشم و عضو شورای دانش آموزی

الان اعصابم خورده

پریروز اومدن گفتن برین پایین باید رای بدین.

حالا رفتم اسم خودمو جزو کاندیدا میبینم.عجب!

من که کاندید نشده بودم.

امروزم فهمیدم که رای آوردم.

حالا من با این سرو وضع باید چیکار کنم؟

من همیشه صور قبیحه (خالکوبی)دارم .اونم رو دستم

دوسم ندارم که پاکشون کنم.از طرفی اگه منو یه بار بخوان و بخوان جلسه بزارن پوستم کنده میشه.

گیری افتادیما.تازه این ناظم عزیزم که از من متنفره.

ولی امروز یه روز باحال بود.

یه آقایی از اتش نشانی امده بود واسه آموزش

ما رو برد تو حیاط . یه آتیش کوچولو روشن کردو ما باید با کپسول خاموشش میکردیم.

خیلی باحال بود.

زنگ دوم پرورشی داشتیم.این معلمه یه جوری بود.ولی سر کلاسش خیلی باحال ساندویچ خوردیم.من که با خوردن این ساندویچا تو کلاس به دلیل چرخوندن بیش از حد سر, آخرش یه بلایی سرم میاد.

نوشته شده در سه شنبه 5 آبان ماه سال 1388ساعت 8:23 PM توسط آرزو نظرات (1)|

جانم؟

چی شد؟

عجب سوالی پرسیدی؟

خیلی سخت بود؟

باید تو کنکور بزارنش


نوشته شده در یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388ساعت 11:13 PM توسط آرزو نظرات (0)|

من عاشق خالکوبی هستم.حالا رو هر جای بدن فرقی نداره.

اما چون درد داره و کثیف کاریه هیچ وقت اینکارو نمیکنم.البته مامی هم اجازه نمیده.

اما با روان نویس مشکی و خودکارای رنگی رو دست چپم یه عالمه صور قبیحه( love , kiss, amour  و ...) کشیدم

خیلی خوشکلن .ولی خداییش نقاشیم تقریبا خیلی خوبه( بچه ها میگن)

دیروز سر زنگ جغرافی داشتم واسه دوستم هم خالکوبی میکردم که معلم دید و گفت این خالکوبی قراره تا کی ادامه داشته باشه؟

امروز هم که امتحان شیمی داشتم.به نظر که زیاد بد نبود.زنگ دینی هم که به هوای انتخابات جیم کردیم.

ولی جالب بود.من کاندید نشده بودم اما اسمم واسه کاندیدای دانش آموزی بود( عحجب!)

فکر کنین که من کاندید بشم؟شی باحال

وای فردا امتحان زبان داریم با خانوم نگهبان که پارسالم باهاش داشتم و به خاطر وراجی زیاد یه 0 خوشکل واسم

گذاشت که مجبور شدم مادر گرام رو واسه منت کشی پیش ایشون بفرستم.

کلا تا جاییکه من یادمه همه ی   معلمای  زبان از من بدشون میومد ( البته تو مدرسه . نه کلاس زبان)

اون از اخوان که هی میگفت ساکت. اون از رضاییان که همش به من 15 میداد.اینم از نگهبان که 0 داد.

عربی هم داریم که این زنگ , وقت مناسبی برای یه خواب روزانه ی خوبه.من که سر زنگش لالا میکنم.کیف میده

بعد هم هندسه که اونم از من بدش میاد چون یه بار بهش گفتم خانوم شما احتمالن توهم زدین.

به خاطر موهامم از من  بدش میاد.آخه خودش تا رو ابرو مقنعشو میکشه جلو.اما مقنعه ی من گاهی وقتا اصلا سرم نیست

و طوری شده که همه در مورد این مقنعه به من تذکر میدن.

فعلا بایییییییییییییی

زیادی شر و ور گفتم...

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388ساعت 7:39 PM توسط آرزو نظرات (0)|

سلام به همه

و یه سلام مخصوص به آیدا جون و آقا امید

اما جواب آیدا خانوم:

آره عزیزم بابای خودمو میگم.دیگه چه میشه کرد.اصلا یه مدته میخوام اسم وبلاگو عوض کنم.

همه ی اون تعاریف در وصف پدر عزیزم بود.

واسه روز دختر یادش نرفته بود واسم چیزی بخره.اما من هیچ وقت روز پدر براش چیزی نخریدم.

یعنی واقعا هیچ وقت.

بعضی وقتا که روز پدر میشد میگفت برام چیزی نخریدی؟

منم میگفتم که پول نداشتم . بعد میگفت  خب  میومدی از خودم پول میگرفتی

الان میدونم این آقا امید یه کامنت بلند بالا مینویسه و از من ایراد میگیره.

ولی خداییش من اصلا خوشم نمیاد واسش چیزی بخرم.اصلا دوسش ندارم.

چون اون فقط به داداشم توجه میکنه.

و جواب کامنت آقا امید در مورد پیمان

آقا به نظر که همه چیز رو به راهه.ایشون دیگه به ما گیر ندادن.بعدشم من قصد دوستی با پیمانو ندارم.اونم نداره.

با وجود سامانه ی پیام کوتاه عزیز دیگه چه وجودی به پیمان!!!

پسره ی چشم چرون.زنگ مدرسه که میخوره فقط میاد دخترا رو نگاه میکنه.

یه پسره ی دیگه ای هم باش هست .اسمش فکر میکنم  رضایه

اما تو اون مغازه آخریه دوتا پسر هستن که اصلا چشم چرون نیستن.اسماشونو نمیدونم

 

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388ساعت 7:39 PM توسط آرزو نظرات (1)|

دوستان عزیز سلام

امروز از آژ کردن معذورم

امتحان شیمی دارم و بحث چرت اوربیتال ها

آیدا جون جواب سوالتو میدم عزیزم

فقط یه چیزی

پیمان دوباره همون لباس زرشکی رو پوشیده بود.

عجب! پس خیلی اسکله

نوشته شده در شنبه 2 آبان ماه سال 1388ساعت 11:54 PM توسط آرزو نظرات (0)|

آهان!آیدا جون خواسته بودن که یه کم از خودم بگم.

من آرزو هستم(شایدم ستایش) .متولد اول اردیبهشت 73 . تقریبا 16 سالمه.

دوم دبیرستان رشته ریاضی از مشهد

اهل کتاب خوندن هستم زیاد چون تند میخونم( چه ربطی داشت؟!!!)

رمان فقط هری پاتر ( من یه موقعی عاشق هری بودم اما الان  نه زیاد).یعنی این کتابای هری رو من قورت داده بودم.

از رمان های عاشقانه فقط الهه ناز (دالان بهشت خیلی مزخرف بود)

اهنگ هم فقط ساسی مانکن( لطفا جبهه گیری نفرمایید)

نه ولی خداییش از صدای امیلی جونم خیلی خوشم میاد. بعد رضایا ,امین رستمی,سعید آسایش, حمید عسکری,میلاد دلتا و ....

اما واسه اهنگای شاد و شیکس فقط ساسی و علیش

مخصوصا قرش بده که اشکین و علیش خوندن.خیلی جیگره اهنگش

عاشقی ,عاشقی ,عاشقی دب بردیه و علیش گرفتارش شدم تا ببینم دلبرو با دست به سینه میزنم که قربونت برم من

ها !شاید در اینده مهندسی پزشکی خوندم.

مامانم (مریم) قراره آمپول زن شه.آبجیم (رویا) اونم قراره آمپول زن بشه.

هنوز ابروهامو ندیدن.اما اگه ببینن خیلی ضایع میشم.

یه تصمیم با حال دارم که با یه کم دردو خونریزی و گناه همراه...

.

.

. هان؟به چی فکر میکنی؟

نه بابا.میخوام رو پیشونیم با تیغ یه چیز خوشکل بکشم.یه زخمی مثه زخم هری پاتر.خوشکل میشه

اما شایدم نتونم .مامی بفهمه منو میکشه.

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر ماه سال 1388ساعت 7:19 PM توسط آرزو نظرات (5)|

راحت شدم.

به نظر که این آقا پیمان نرفته به رحیمی چیزی بگه.

ولی خیلی باحال بود.لباسشو عوض کرده بود!دیروز یه پیراهن خاکستری پوشیده بود,امروز هم همونو پوشیده بود اما واسه تنوع روش یه ژاکت مشکی پوشیده بود.

این جمله کارا باعث شد تا من با فریبا هم آشنا بشم.اون یه سال از من کوچیکتره.ولی خیلی باحاله.

همش در حال رقص.

امروز که از مدرسه تعطیل شدیم,افسانه دست منو گرفت میوخواست با خودش ببره پیش پیمان

آخه پیمان فکر میکنه که همهی کارا زیر سر اونه.

آخه افسانه میگفت که امروز که از جلو مغازش رد شدم,گفته اگه جرات داری دوباره بیا رد شو تا بزنم با مخ بری تو زمین!!!

ولی کلی حال کردیم.امروز دوتا قزبیت هم آورده بود کنار خودش .دوتا پسر دیگه از اون مغازه اون وری

رفتیم جلو مغازش گفتیم : چه عجب

حساب کار دستش اومد.ببینیم شنبه چی میپوشه.ولی دیگه عمرن اون لباس زرشکی رو بپوشه

مگر اینکه اسکل باشه که بخواد بپوشه.

ایشالا شنبه با پفک در خدمتشیم!!!

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر ماه سال 1388ساعت 7:17 PM توسط آرزو نظرات (0)|

تو مدرسه ی ما برداشتن ابر= دو روز اخراج و کم کردن نمره انضباط

امروز یکی از دوستامو به خاطر ابرو ,مانتوی کوتاه و تنگ و آرایش گرفتنو از مدرسه اخراج کردن

وای منم ابروهامو برداشتم.فقط خدا کنه مال منو نبینن.

من حوصله ی اخراجو دیگه ندارم.اگه اخراج بشم = suicide

فقط دعا کنین واسم


just pray for me plizzzzzzzzzzzzzzzz

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388ساعت 11:25 PM توسط آرزو نظرات (2)|

یه آدمی که  سرش واسه  مسخره کردن درد میکنه منم.

یه آدم عوضی جو گیر لوس!!!

ما کنار مدرسمون چند تا مغازه هست که لوازم طبی میفروشن.فروشنده هاشونم همه جوونن.تا مدرسه تعطیل میشه ,میاین تماشای فیلم سینمایی خروج دخترا از مدرسه

آقا من چند روز پیش سرما خورده بودم.از سرویس که پیاده شدم ,رفتم اون طرف خیابون که ماسک بخرم .ماسکو خریدمو زدمش.

تا از جلوی مغازه یکی از اینا رد شدم,پسره ورداشت گفت جدیدا همه انفولانزای خوکی میگیرن!!!

منم که ازش عصبانی شدم اما نتونستم هیچی بگم

دیروز از سرویس پیاده شدیم و رفتیم طرف سوپر تا کپل بخریم . 3تا کپل خریدم..داشتم به دوستام کپل تعارف میکردم که این آقا پیمان ( همون پسره که دفعه قبل منو مسخره کرده بود به خاطره ماسک ) ( من فکر میکردم که اسمش وحیده !!!) دوباره مسخرم کرد و ادای منو در آورد.

بازم چیزی نگفتم و مثه بچه های خوب رفتم تو مدرسه

اما زنگ آخر دیگه منفجر شدم . ورداشتم یه نامه نوشتم با این مضمون:

سلام آقا وحید( آقای پیراهن زرشکی,سرخابی و قرمز با کت مشکی)

شرمند که اینا رو میگم.واقعا عذر میخوام

اما هر چیزی یه ظرفیتی داره.مثلا لیوان به اندازه ی خودش ظرفیت داره و نمیشه از یه مقداری بیشتر توش آب ریخت.

لباس هم همینجوریه.یه ظرفیتی داره.

مثلا نمیشه اون لباس زرشکی رو صد بار پوشید

شرمنده

 

یه دختره ای تو مدرسمون هست که اسمش افسانه  هستش.اون یه جورایی میشه گفت که با پیمان دوسته.من خواستم نامه رو بندازم تو مغازش اما نشد.اخه دم در بود.

افسانه نامه رو ازم گرفت و انداخت رو زمین و به پیمان اشاره کرد که بیا اینو بردار.

بعد پیمان گفت که اون چیه؟

افسانه هم با اشاره گفت که من ننوشتم , این ( با اشاره منو نشون داد) نوشته.

آقا ما هم فرار کردیم.

شب هزار جور فکرو خیال اومد تو سرم.گفتم نکنه بره این نامه رو به آقای رحیمی ( مسئول سرویسا نشون بده)

امروز با دلهره رفتم مدرسه.

چیزی نشده بود

اما موقع برگشتن از مدرسه پیمانو دیدم.لباسشو عوض کرده بود.سوار سرویس که شدیم .اون از مغازه اومد بیرون و رفت پیش آقای رحیمی

خدا کنه که فقط بچه بازی در نیاره و به رحیمی نگفته باشه

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر ماه سال 1388ساعت 11:24 PM توسط آرزو نظرات (1)|

به لطف خدا اتفاقی واسه غزل پیش نیومد.پلیسا آدرس و شماره ی خونشونو گرفتن ولی به خونشون نزنگیدن.

به نظر من که شانس آورد.

ولی به نظر من یونس خیلی ... هستش که در رفت.

تازه دوباره میخواد غزلو ببینه.


نوشته شده در دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388ساعت 7:00 PM توسط آرزو نظرات (0)|

این یه داستان عاشقانه از نوع نامردیشه!

مثه همیشه این پسره ,دختره رو میپیچونه

اما این داستان زیاد از من دور نیست .این مال دوستمه.

داستان نیست.زندگی واقعیشه

اگه رویا بفهمه که من این وبلاگو زدمو دارم از اونو امیر میگم میدونین چی میشه؟

زندگی= فرت

خب آخه دلم پره.به کی بگم؟

سامانه ی پیام کوتاه عزیزم , رویا میگه دلش واسه امیر تنگ شده؟

خیلی از امیر تعریف میکنه.ماجرای خواستگاری امیرو هم به من گفت.

فکر میکنه امیر خیلی خوبه.

فکر میکنه آسمون باز شده و این آقا امیر ازش افتاده.در صورتیکه به نظر من از تو دست شویی درش آوردن

اگه از بدی های امیر بش بگم باز فکر بد میکنه.میگه تو از کجا میدونی؟حتما باش دوست بودی؟

بد من این وسط میشم آش نخورده و دهن سوخته.

رویا گوشیشو آن کرده .شاید به امیر اس داده باشه؟

اما چی میتونم بگم؟جز اینکه فقط بگم: اگه دلت تنگ شده  برو ببینش که در اون صورت باید آقا بیاد جلو مدرسه و منم باید به دستور رویا برم.

مثلا اومدم رابطمو با رویا کم کنن.این مادر گرامی رفت رشته تجربی و باعث شد که من دوباره با ایشون رابطم زیاد شه!

آخه مامان مریم بی مخ مرض داشتی رفتی تجربی؟

ما که داشتیم با هم ریاضیمونو میخوندیم

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر ماه سال 1388ساعت 10:36 PM توسط آرزو نظرات (1)|

نمیدونم شما پسرا چرا همه چیزو اینقدر سخت میگیرین؟

من هر چی قشنگه میگوشم.

از بی محتواها فقط ساسی.آخه آدم نباید یه کم شاد باشه؟

فقط آهنگ غمگین یا خیلی عاشقانه باید گوش کنیم؟

این اهنگا به درد آدمای عاشق و فاز لاو میخوره(البته بعضی وقتا)

اصلا عباس قادری چه طوره؟

صدای قشنگ میشه مثه امیلی جونم (evenescence), رضایا,بابی لرد,میلاد دلتا,mojan yz و ...

واسه اهنگ شادم فقط ساسی و علیش . خیلی باحال میخونن.

اینجوری نیس؟

اونم تقصیر من شد که از ساسی خوندم.البته از بقیه هم فرقی نمیکرد.همشون love

تلمیحشونو میشه به داستان های عاشقانه نزدیک کرد.


نوشته شده در یکشنبه 26 مهر ماه سال 1388ساعت 10:26 PM توسط آرزو نظرات (1)|


Design By : Night Skin

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست